یه خاطره خوش😁

یه قصه ای توی دلمه

سلام جیگرم خوبی؟، یکی رو روزه یه خاطره ای هی توی ذهنم میاد و میره ، خواستم بت بگم که یه وقت اگه فردایی نبود این رو بهت گفته بوده باشم/ چیزی که میخوام بهت بگم بیشتر جنبه اعتراف داره تا قصه یا چیز دیگه... / یادته یبار بت گفتم که میخوام یکی دو هفته شایدم بیشتر تنها باشم، گفتم میرم ، یخورده فکر دارم ، بعدش برمیگردم بهت میگم که چرا یه مدت رفتم ..،/ الان میتونم با لحن خوبی بگم که چی شد اون موقع ، اگ یادت باشه چند روز قبلش یه دعوای شدیدی داشتیم ، یه هفته قبل ترشم فک کنم بحث و دعوامون بود . راستش واقعا از دستت دیوونه شده بودم😅🖐. هرچی میشد دعوا میکردی و بعدش هم قهرررررررراونم چه قهرررر هاییی/ خیلی سخت بود برام اینکارات و اینکه همش من میومدم برا آشتی و باز توهین و بد میگفتی بم اذیتم میکرد / اره نفسم توهین ... خیلی وقتا بود حرفی میزدی منتها نمیدونستی چی گفتی .. فقط نمیخواستم حالت رو بد ببینم ، توی دلم دفن میکردم که آسیبی به رابطه نرسه . اون سری برا این رفتم که شاید یه چند روزی نباشم شاید شاید یخورده قدرمو بدونی یخورده تنها شی فک کنی با خودت ، / فقط برای ایجاد دلتنگی یه مدت خواستم برم همین/ ولی نتیجش میدونی چی شد بهت گفته بودم پیام بدی بم که خب هیچی پیام ندادی خودم دلم تنگت شد و ۲ ۳ روز نشد که برگشتم پیشت،، و خانومی با دلگرمی تمام به پیشوازم اومد (باز دعوام کردی😂) من میخواستم یخورده بیشتر باهام صمیمی شیم و قدر همو بدونیم و از دوری و دلتنگی بترسیم ولی خب خانوم گرامی یه جوری از خجالتم دراومد که الان که یادش میفتم خندم میگیره😂😂😂 خلاصه که خیلی شبیه مامانمی 😉

تاریخ نگارش : -- ۱۸ اردیبهشت/ ۲:۳۹ AM

نویسنده : -- Agha